تبليغاتX
دل نوشته ها ، بوي قلم

دل نوشته ها ، بوي قلم

اگه دنیا به کام ما بود... چی می شد؟؟؟

تقديم به تو اي عشقم

كاشكي  يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم

دور از نگاه آدما هر دومون عاشق مي شديم

 

 

 

كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت

گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت

 

 

كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم

باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم

 

 

كاش كه  يه ماهي قشنگ براي ما فال مي گرفت

برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت

 

 

با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم

به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم

 

 

شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم

خواب دو تا مسافر و عشق و يه قايق مي ديدم

 

 

كاشكي مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم

خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم

 

 

بگيم خداي مهربون ما رو  ز هم جدا نكن

هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن

 

 

كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود

كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاد بود

 

 

كاش اونجا هيچ كسي نبود

يه وقتي با تو دوست بشه

 

 

تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه

كاشكي به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت

 

 

يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت

كاش يه پرنده بودي و من واسه تو دونه بودم

 

 

شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم

كاش تو  ضريح  عشق تو يه روز كبوتر مي شدم

 

 

يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم

كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد

 

 

كاش هيچ كدوم از ما دوتا هيچ دوستي پيدا نمي كرد

كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم

 

 

خاراي زرد غصه رو از ريشه برون بكنيم

كاش كه با هم يه ا بريم كه آدماش آبي باشن

 

 

 

شباش مثه تو قصه ها  زلال و مهتابي باشن

كاشكي يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن

 

 

تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن

اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم

 

 

بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم

بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن

 

 

به خاطر يه بادكنك بچه ها فرياد نزنن

بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن

 

 

بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن

جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه

 

 

عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه

چشمامونو مي بنديم و با همديگه مي ريم سفر

 

 

يادت باشه اينجا هوا غزق يه دلواپسيه

اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه

 

 

ترو خدا منو بدون شريك شادي و غمت

مثل هميشه عاشقت مثل گذشته ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 13:14  توسط مجتبي . ح  | 

ماجرا از اين قراره

سلام به همه دوستان خوبم

مي خوام در ادامه داستان عاشق شدنم يه چيزي رو به همه شما بگم

من به عشقم رسيدم اما اين رسيدن مثه رسيدن يه آدم تشنه به سراب هستش

تو اين چند صباحي كه با هم بوديم. دلش با من نبود بلكه جسمش با من بود.

روزايي رو پشت سر گذاشتم كه تا صبحش اشك از چشام سرازير مي شد .

روزايي رو پشت سر گذاشتم كه تا خود صبح فكر مي كردم.

روزايي كه هر وقت بهش فكر مي كنم يادش مي افتم بدنم مي لرزه.

اما حالا دست مزد عشق من كو؟؟

چي به دست اوردم؟؟

هيچي منو تنها گذاشت و رفت پي زندگيش.

دلمو شكست

...

من عاشقم اما عاشقي كه دلش شكسته

دلبرش تنهاش گذاشته

دلبري كه هر بلايي سرش آورد تا من خودم برم ، اما ديد كم نمي ارم . خودش گذاشت رفت.

همين

بعدا كه بيشتر از خودمون نوشتم ،قضاوت كنيد من چيا كه نكشيدم چه كارايي كه به خاطرش نكردم

اما اون هيچ وقت منو نديد همش چشش به دور دست بود داشت افق رو مي گشت تا كسي از اونجا بياد.

اما هيچ وقت زير پاشو نيگا نكرد كه ببينه يكي داره زير پاهاش عاشقونه له مي شه

يكي داره خودشو واسش فدا مي كنه.



+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 12:47  توسط مجتبي . ح  | 

مي خوام اين بغض رو بشكنم

اگه حوصله اينو دارين سرنوشت منو بخونين.

بعد از مدتها مي خوام بگم مي خوام حرف بزنم مي خوام شكايت كنم مي خوام داد بزنم .

مي خوام از دلي بگم كه تنهاست از دلي بگم كه اين چيزي نيست كه حقشه اين دست مزد عشقش نيست .

خيلي خواستم لب به سخن وا نكنم نمي خواستم از عشقم بگم نمي خواستم از عشقم شكايت كنم.

مي گن عاشق شكايت نمي كنه. ميگن عاشق دم نمي زنه و.... اما مي خوام بگم كه آخرش كه چي؟؟؟ اين مجنون مگه ليلي داره كه جلو حريفش از دلبرش حرف بزنه؟ دلبري كه مجنونشو دوس نداره ليلي كه عاشق نيست ، ليلي كه دل شكستن براش كاري نداره ، ليلي كه له كردن يه قلب عاشق يه قلبي كه تپش می کنه . میزنه ، زندس ، براش فرقي نمي كنه. هر چي بشه هر چی باشی هر کی باشی. دلتو زير پاهاش  با کمال خونسردی له مي كنه.

ديگه چقد بايد از خودم بگذرم؟؟؟ كل وجودمو بهش دو دستي تقديم كردم اما اون با من چيكار كرد؟ ليلي زد و بلور وجودم رو با انگشت نفرت ، با انگشت التماس شكست.

چقدر بايد بهش التماس مي كردم. چقدر بايد بهش خودمو ثابت مي كردم.

مي دونم الان كه دارم اين حرفارو اينجا تايپ مي كنم . آخرش از گفتم پشيمون مي شم . چون دوسش دارم چون كورم چون هيچ وقت عيب ليلي رو نديدم.

 

ميگن : در زمانهاي قديم وقتي راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلت ها دور هم جمع شده بودند .

ذكاوت گفت : بياييد قايم باشك بازي كنيم. ديوانگي داد زد اره قبوله،من چشم ميزارم.چون كسي نميخواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند. ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد

 

يك...دو...سه...  همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها قايم شد.

اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به سمت مركز زمين به راه افتاد.

دروغ كه ميگفت به كوير خواهد رفت به اعماق درياها رفت.

طمع داخل يك سيب سرخ قرار گرفت

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق ....

آرام آرام همه قايم شده بودند كه ديوانگي همچنان ميشمرد، هفتادو سه... هفتادو چهار... اما ........ 

 اما عشق هنوز معطل بود و نميدانست كجا برود، تعجبي هم ندارد چون قايم كردن عشق خيلي سخت است.  

ديوانگي داشت به عدد صد نزديك ميشد كه عشق رفت وسط يك گل رز آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام ،

همان اول كار تنبلي را ديد چون اصلا تلاش نكرده بود قايم شود

بعد هم نظافت را يافت وخلاصه نوبت به ديگران رسيد 

 

                             اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت : كه عشق آن سوي گل رز پنهان شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك خار  از رز را كند و آن را با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد، عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد  دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي آمد خار گل رز چشمان عشق را كور كرده بود .

ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت حالا من چكار كنم؟ عشق جواب داد مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري بكني فقط از تو خواهش ميكنم كه پس از اين يار من باشي.همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم، و از همان روز به بعد عشق و ديوانگي همراه يكديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرك ميكشند.



ديوانگي و عشق درون من  خيلي وقته از هم جدا شدن . گاهي وقتا ديونگي مياد سراغم پريشانم مي كنه. اما روزايي هستش كه سر شار از عشقم . و روزایی هم هست كه هم عاشقم و هم كور و هم ديوانه.

عاشق روي ماهش عاشق خنديدناش. ديوانه كارهاش اداهاش ناراحتي هاش ديوانه همه چيزاش و كور در مقابل كاراش و حرفاش و چيزايي كه با من مي كنه.

چي كار كنم؟ من دوسش دارم. اما اون منو دوس نداره. مجنونشم اما اون ليلي نيست . اون عاشق نيست دل اون دیوونه نیست.

 اون تنهاست مثه من

اون غصه مي خوره مثه من

اون نياز به عشق داره مثه من

اما هيچ وقت منو به عنوان عشقش قبول نكرد.

براتون از عشقم ميگم. براتون از روزايي مي گم كه برا اولين برا ديدمش. روزايي كه هيچ چيزش از يادم نميره .

يه روز عصر رفتم سر كلاس تا زبان بخونم. رفتم موسسه نمي دونم چرا اون روز دلم شور ميزد انگاري كل دنيا تو دلم رژه مي رفتن. انگاري همه ادما تو دستشون يه سوزن بودو اون تا ته تو بدنم مي كردن. چشمو وا كردمو ديدم جلو ميز منشي كانونم بعد از كلي چاق سلامتي نشستم باش صحبت كردم. حرفامون در مورد اردو بود . از آموزشگاه بچه هارو مي بردن اردو تا يه كم حال و هواشو.ن عوض بشه. 

تو اين لحظه يه حسي بهم گفت يكي داره نيگات مي كنه يكي كه از سر تا پا داره برندازت مي كنه ، يه نفر كه موج نيگاش رو من تاثير مي ذاشت . نمي دونستم كيه ؟ اخه هنوز سرمو نچرخونده بودم بينم كيه؟ اما تو دلم غوغايي بود هيجان زده بودم. يادم نيست اون لحظه نفس مي كشيدم ؟ يا نه؟ سرمو آروم چرخوندم، ديدم اين حس زيبا و ناز دروغ نبود. ( شده تا به حال حس کنید یکی داره نیگاتون می کنه؟ بر می گردی می بینی یکی بد جور داره نیگات می کنه؟ دقیقا مثه همین حس بهم دست داد.)

آره يه دختر ريزه ميزه و ناز و خوشگل اون گوشه وايساده بودو داشت منو نيگا مي كرد. منو بر انداز مي كرد . تا چشم به چشماش افتاد ، چشام رو چشماش قفل شد .قلبم داشت از سینم میزد بیرون. دستام می لرزید. زبونم خشک شد تا اینکه .... ديگه يادم نيست چي شد نه اينكه فراموش كرده باشم نه !؟ بلكه ديگه چيزي يادم نمياد ، فقط يادمه دوستم صدام كرد. از اون حالت اومدم بیرون و زیر زیری نیگاش کردمو رفتم تو کلاس.

اون دختره با اون نگاه مخصوص و نازش رفته بود تو مخم. بهم اجازه نمي داد به چيز ديگه اي فك كنم. همش فكرمو به خودش مشغول كرده بود. نمي تونستم به چيز ديگه اي فك كنم.

از بد بختي اون روزم امتحان پايان ترم داشتم. يه جوري به زور مردود شدن و اين حرفا يه چيزايي نوشتم. امتحاني كه در حد 100 نوشته بودم از 100 گرفتم 90 . اونم به زور تحديد و ترسو اين حرفا. مگه اون چشا مي ذاشت تمركز كرد.

فرداي اون روز قرار بود با آموزشگاه بريم ماسوله.

يكم سريع امتحانو نوشتم ( دستم خودم نبود نمي دونستم چيكار مي كنم. ) از كلاس اومدم بيرون اما ديگه اون اونجا نبود. يه جوري شدم . كسل و شكست خورده خداحافظي كردمو راهمو گرفتم سمت خونه.

از پشت سر منشي صدام كرد گفتش اقا مجتبي فردا يادت نره ها وسايلتو جمع كن میخوايم بريم خوش بگذرونيم. منم تو دلم گفتم تو رو خدا آقاي جعفري رو باش چقدر خوشه چه خوشی چه گردشی؟

اما يه چشم بهش گفتم:  حتما اينطوره با وجود دوستاي خوبي مث شما معلومه كه خوش ميگذره.

اصلا حال نداشتم همش تو فکر اون دختره ریزه میزه بودم. فک می کردم اونم همون آموزشگاه زبان می خونه.

شب شد و واسایلم و جم کردم ۱۲ همون شب ساعت حرکتمون به سمت ماسوله بود.

من از شمال و مناظر بی نظیرش خیلی خوشم میاد.تا ۱ هفته بعد برگشتن از شمال خیلی سرحالم و آروممو خونسرد هستم.

۱۲ شب اومدیم جلو آموزشگاه.هنوز اتوبوس آژانس نیومده بود. داداشم پیادم کردو رفت.

منم ۱ کوله پشتی داشتم که خیلی مجهز هستش. همه چی داره البته برا ۴ نفر.

داشتم با بند کولم ور می رفتم تا برم داخل آموزشگاه.

اون لحظه یادم نمیره ، يه نسيم خيلي ناز اومد يه لحظه ديدم يه دختر داره از صندوق عقب ماشين چيز ميز مياره پايين. آروم آروم اومدم تا رسيدم پشت سرش.

يه لحظه برگشت و نيگام کرد. آره خودش بود هموني که ديشب حيرانم کرده بود، هموني که دلم و لرزونده بود، همون دختري که با چشاش کل وجودمو به لرزه انداخته بود. باز داشت نيگام مي کرد ، نتونستم بش سلام بدم. قدمام سقت شده بودن نمي تونستم قدم از قدم ور دارم.

اون  نيم متر برام مثه فاصله ايران از آمريکا بود. همين که ديدمش قلبم به تپش افتاد و دستام لرزيد. اونم داشت نيگام مي کرد . از چشاش معلوم بود تعجب کرده ، چشاش داشت برق مي زد ته چشاش يه چيزي بود که منو سمت خودش جذب مي کرد. جاذبه چشاش خيلش قوي بود .

با هزار رنج و زحمت و عرق کردنا اونم تو ۱۲ شب تو ۱روز تابستوني نيمه خنک داشتم عرق مي کردم.

وقتي ازش رد شدم و وارد آموزشگاه شدم و پله هاشو يکي يکي بالا مي رفتم خيلي خوشحال بودم. از اينکه  ۳ يا ۴ ساعت نشده ديدمش خدا رو شکر کردم. و اينکه با ما همسفر بود. از اين يکي خيلي خوشحال بودم. چون مي تونستم ۱ روز کامل ببينمش.

 

ادامه داره ....

حالم خوب نيست نمي تونم ادامه بدم.

ببخشيد

 



+ نوشته شده در  شنبه 8 خرداد1389ساعت 21:30  توسط مجتبي . ح  | 

خيار و چه كارايي كه نميشه با خيار كرد



سلام به همه دوستانت عزيز براتون مي خوام يه داستاني رو تعريف كنم.

داستان از اين قرار هستش: يه روز با يكي از دوستام نشسته بوديم با هم حرف مي زديم و مي گفتيم و مي خنديديم مي دونيد كه حرف حرف مياره!!!! خلاصه داشتيم ميوه مي خورديم . 

خورديم خورديم تا به اين خيار بلا مرده و جون جوني رسيديم!!!؟؟ واي خدا اصلا اون لحظه يادم نمي ره  همينكه دوستم دهنشو وا كرد تا خيارو شروع كنه بخوره يهو تركيد !!!!!!!!!

نه از بس كه خورده بود نه از خنده ؟؟؟ اخه نمي دونيد همون لحظه ياد يه خاطره افتاده بود خاطره اي كه الان مي خوام براتون تعريف كنم. دوستم بعد از كلي خنده و اشك كه از ذوق و شوق بود برام تعريف كرد چي شده....

من هر چي اون بهم گفته رو دارم از زبون دوستم براتون مي گم. اينجا من نقش راوي رو دارم.


يه روز مامان و بابام منو خواهرم رو بردن مهموني اما داداشامو خونه جا گذاشتن تا مراقب خونه باشن. اونام خيلي ناراحت بودن كه چرا اونا رو هم نبرديم مهموني كلي غصه خوردن و ناراحت شدن.  

داداش كوچيكم كه كلي ناراحت بود به داداش بزرگم مي گه ما رو كه نبردن .!!!! 

پس بيا يه كاري كنيم خوش بگذرونيم. به قول خودشون آتيش بسوزونيم

خلاصه اين ور اون ور اي بازي و بكن اون بازي و بعد از كلي بازي و خنده هر 2تا خسته ميشن.

اداش كوچيكه مي ره سر وقت يخچال يه چيزي بخوره اخه از بس ورجه ورجه كردن گشنشون بود.

ميره يه آبي مي خوره اما كاش نمي رفت سر وقت يخچال!!!!!!!!!!

چشش به خيار مي افته 

مي گه اين همه خيار اينجا چيكار مي كنن؟؟؟؟؟؟ به داداش بزرگه پيشنهاد ميده بيا خيار بخوريم!!!!!؟ ( اره خير سر شون مثه بچه آدم نخوردن كه، انگاري از قهطي يا از افريقا فرار كردن .....) اداش كوچيكه نايلون پر خيار رو از تو يخچال ور مي داره مياره پذيرايي تا بخورن.

هر كدوم يدونه مي خورن سير نمي شن دوتا مي خورن سير نمي شن؟؟؟؟؟؟  داداش كوچيكم به داداش بزرگه مي گه چيكار كنيم همه اين خيارا رو راحت تر بخوريم ديگه زحمت جويدن و گاز زدن و اينا رو نداشته باشه .!!!!!!!!

يه كم فك مي كنه به داداشه ميگه اهان فهميدم ( مثه ااااي كي يو سان فك كرده )

بيا با آبميوه گيري آب خيارو بگيريم بعد تفالشم به آب اضافه مي كنيم و مي شه همون چيزي كه داريم همين الان مي خوريم!!!!!!! فرقش اينه اونو آبميوه گيري خردش مي كنه اينو ما با دندونامون.

( توصيه نمي كنم اين كارو نكنين چون عواقب بسيار بدي منتظرتون هستش از من گفتن بود )

خلاصه پت و مت شروع مي كنن خيارارو با آبميوه گيري آبشو بگيرن و تفالشو مي ريزن تو آبش.

چه كارايي كه به فكر ما آدما از رو تنبلي نمي افته.

بعد چند دقيقه تلاش و كار و اينا مي شينن مث آقاها به خوردن خيار بستني[ لبخند ] وااااااااااي خدايا ببين چي شد؟؟؟؟؟

خلاصه به قول دوستم تو عاقبت خيار مي شنن!!!! هر چي خيار بود و مي زنن تو رگ.

فك مي كنن تموم شد؟؟؟نه هنوز كار داريم. پت و مت بعد چند دقيقه شكماشوم شروع مي كنه به قاااااار و قووووووور كردن. هي دستتو بذار رو شكمت محكم فشار بده تا صداش بخوابه مگه صداش مي خوابه؟ اقا مي بينن فايده نداره كم كم حس مي كنن نياز دارن به جايي كه خودشونو راحت كنن. 

پت بدو بدو مي پره دستشويي و خودشو راحت مي كنه. 

همين كه پاشو مي ذاره بيرون توالت مت ميره تو. پت نمي خواست خودشو بشكنه به مت گفت : چي شده!!! اتفاقي افتاده؟؟ چرا اين همه رنگ پريده ؟ ( حالا خودش حالش اونقد بده كه نمي تونه رو پاهاش وايسه ) 

مت با غرور تمام مي گه نه چيزي نيست. فقط چيزاي آبكب زياد خوردم مي خوام برم توالت خودمو راحت كنم.

باشه ما كه بخيل نيستيم خودتو راحت كن.

واااااي اون زموني كه مت تو توالت بودش شكم پت دوباره مي رزه به هم . مي بينه فايده نداره هيچ جوري نمي تونه خودشو كنترل كنه . آروم ميره جلو در توالت وايميسه مي گه مت مت مت مت چي شده؟ پس بيرون نميايي؟ نگرانت شدم. اين همه مدت اون تو چيكار مي كني؟ ( حالا انگار نه انگار خود اقا پته داشت هلاك مي شدااااا )  به قول قديمي ها : يه حرف و هزار جور ميشه زد.

به زبون بازي مارو از تو لونه مي كشه بيرون . همين كه مت پاشو ميذاره بيرون پت ميپره تو ميگه داداش جون شكم رواني بهم دست داده حالم بد نيست بذار خودمو راحت كنم.

پت ميره تو . همين كه مت مي خواسته 2 - 3 تا قدم برداره مي بينه اي وااااي حال خودشم تعريفي از پت نداره . شكم اونم شروع كرده به داد و بيداد . از رفتن منصرف ميشه و بر مي گرده جلو در توالت به پت ميگه داداااااااش جونم زود باااش حالم بده اگه زود نياي بيرون خودمو خراب مي كنماااا زودي بيا بيرون جون مت!!!!!؟

پت حالش به حال مت ميسوزه زودي مياد بيرون اخه ياد حال خودش مي افته و دلش به حال مت مي سوزه.

پت و مت هي ميرن تو هي ميان بيرون . اخر كارشون به جايي مي رسه كه در عرض 1 دقيقه ميرن تو توالت و كارشونو انجام ميدن و ميان بيرون تا اون يكي بره تو.

اينم يه داستان واقعي از زبان دوستم بود كه برام تعريف كردو من هم اينجا نوشتم.

عاقبت تنها گذاشتن بچه اين ميشه . عاقبت شكم پروري و پت و مت بازي اين ميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 16:20  توسط مجتبي . ح  | 

پدر خودپرداز بانکها درگذشت

پدر خودپرداز بانکها درگذشت جان شفرد بارون در سال 1967 اولین ماشین خودپرداز پول را در لندن اختراع کرد در سن 84 سالگی و پس از یک بیماری در اسکاتلند در گذشت. وی مخترع دستگاههای خودپرداز پول (ATM) است که در انگلیس به آن "بانکومت" می گویند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 15:54  توسط مجتبي . ح  | 

کار خدا رو ببین !!! هر جا و هر مکان باید به یاد خدا بود.خدا همه جا هست




سلام می خوام بهتون این زیر عکس رو نشون بدم که وقتی پوستشو کندم خیلی شکه شدم اول از دیدنش بعد خیلی خوشحال شدم و خیلی خیلی ذوق زده شدم.

فک کنید وقتی دارین ۱ میوه ای رو پوست می کنید بعد اینکه با  حوصله پوستشو کندین می خوایم مرام بذارین و از جند ناحیه تکه تکه کرده و به اونی که کنارتون نشسته و به دستای شما نیگا می کنه ایا از این میوه خوش مزه بهش می دین. البته با این حال که خودش ظرف میوش پره!!!!!

اره می گفتم : بعد اینکه میوه رو تکه تکه کردین می خواین کلاس بذارین بگین : عزیز دلم بفرما کیوی پوست کنده و تر و تمیز ( الیته تو دلت خدا خدا می کنی حوس نکنه کل کیوی رو بخواد  ) خلاصه یهو می بینه وسط کیوی یه قلب ناز و خوشگل و دوس داشتنی ظاهر می شه ......... داد می زنی وای خدا این دیگه چیه ؟؟؟؟!!!!! 

حالا تو این گیری بیری مهمون کنار دستیت فراموشت می شه که داشتی مرام می گذاشتی می خواستی کیوی رو با هم بخورین.

حالا با این وضع اون سهل خودتم راضی به خوردنش نیستی.

زود پریدم و دوربین اوردم تا از قلب تو کیوی عکس گرفتم تا ثبت بشه و تا خاطره ها بمونه.

این چیزا زود از یاد میره اما بشر تونسته با عکس لحظات رو خشک کنه و ثبت کنه.برا همین از عکاسی خوشم میاد و عاشقشم.

بعد از کلی ذوق و هنر و سلیقه یاد اونی می افتی که این قدرتو داشته هر جا خودشو به ما اثبات کنه.

 هر جا و هر مکان باید به یاد خدا بود.

خدا همه جا هست حتی تو قلب من و شما .

اینم عکس کیوی.

 

ازلینک زیر کیوی و رو ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 21:50  توسط مجتبي . ح  | 

پرواز ۱۳ هزار کیلومتری لک لک نر برای رسیدن به همسر بیمار

ما چي هستيم  

با فرارسیدن بهار، “رودان” لک لک نر همانند سالهای گذشته امسال نیز پس از طی یک مسیر ۱۳ هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا همسر بیمار خود را که “مالنا” نام دارد ملاقات کند. مالنا، لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد.
“استیپان فوکیک” زیست شناسی که از سال ۱۹۹۳ به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد: “رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سالها به مالنا وفادار بوده است. این پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام.”
یک بال مالنا در سال ۱۹۹۳ توسط چند شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند.
امسال ماجرای عشق “رودان و مالنا” مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقه مندان قرار گرفته و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده “برودسکی واروس” در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما “رودان” بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرد.

لحظه دیدار مالنا و رودان (مالنا: لک لک کوچکتر/ سمت راست تصویر)

براساس گزارش خبرگزاری ایتالیا، این زیست شناس کروات اظهار داشت: “سایر لک لکها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز آینده به آشیانه های خود باز می گردند درحالی که “رودان” اولین لک لکی است که به مقصد می رسد چون “مالنا” در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد.”
به گفته این محقق، همانند پنج سال گذشته ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک متولد خواهند شد و “رادون” وظیفه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت، چون “مالنا” قادر به انجام آن نیست. سپس با فرا رسیدن زمستان، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که “مالنا” تا بهار آینده در انتظار بازگشت “رودان” وفادار خود در آشیانه خواهند ماند.

منبع:* ماجرای عشق "رودان و مالنا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 23:10  توسط مجتبي . ح  | 

شروعي دوباره

امشب تا 1 سال ديگه فرصت دارم تا مال خودم كنمش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اردیبهشت1389ساعت 2:29  توسط مجتبي . ح  | 

حميده خير آبادي به ديار باقي شتافت


حمیده خیرآبادی در 86 سالگی درگذشت

حمیده خیرآبادی ملقب به نادره، بازیگر سرشناس سینما، تئاتر و تلویزیون ایران شامگاه دوشنبه 30 فروردین در 86 سالگی دار فانی را وداع گفت روحش شاد


اين بخش خيلي كوچك از ان چيزي بود كه ما از حميده خير آبادي ديده بوديم و مي شناختيم.


مي خوام ذهنتونو ببرم به اون دنيا. بياين با هم اينطور فك كنيم.فك كنيم كه....

حالا جمع هنر مندان تو اون دنيا واقعا جمع هستش.از خيلي از پيش كسوتان الان روحشون تو اون دنيا هستش هنر منداني كه كارهاي ارزشمند و بسيار بزرگي رو به ارمغان گذاشتن و از خودشون به جا گذاشتن و رفتن.

روح همگي اونا شاد بشه.

فك كنيد حالا اونا تو اون دنيا چيكار مي كنن؟

بعضي وقتا نو دوستام مي گيم الان هايده داره با مهستي رو يه آهنگ جديد كار مي كنن( به شوخي ) حالا بايد بگيم بعد اين بازيگرا ( اونايي كه از جمع حاضرين رفتن ) دارن رو يه سريال 2000 قسمتي كار مي كننو نقش آفريني مي كنن.

خدار و چه ديدي شايد دارن همين كارو مي كنن.

هااان؟

ما كه از اون دنيا خبري نداريم.البته دير يا زود به جمع اونا يه اون يكي ها خواهيم پيوست و مي تونيم اگه سريالي يا آهنگي اونور ساخته شده رو بشنويم يا ببينيم.

اصلا چه مي دونيد 1 روز اونجا اندازه 1000 سال ما نباشه؟ اگه اينطوري باشه اميدوار باشين كه برا قسمت اول سريال مي رسيم يعني وسط وسطاي اكران فيلم و سريال اونجا حاضريم.اخه عمر نوح رو كه نداريم بعد 100 سال هم كه رفتني هستيم.پس به اين دلايل وي حتما 20 دقيقه اول فيلم مي رسيم.

گذشته از شوخي خدا روح همه هنرمندان رو شاد كنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 1:57  توسط مجتبي . ح  | 

سخن بزرگان

عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد.

هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت.

اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی


                                                  * * * * * * * * * *

تمام تاکید من نه بر اسم‌ها که بر افعال است؛ تا می‌توانی از اسم‌ها حذر کن،اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانی، چه زندگی خود یک فعل است.

زندگی یک اسم نیست، واقعاً زندگی کردن است و نه زندگی. عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 1:36  توسط مجتبي . ح  | 

متن کامل شعر من با تو خوشم از سروده های امیر ارجینی

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم 

من و تو دشمن درد و غم باشیم 

 

  چه خوبه دلامون از امید پره

 غم داره از من و تو دل می بره

 

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

 از دست من و تو غصه ها خسته می شن 

 

 

کوچه ها به جای بوی بی کسی

پر از عطر خوش هم نفسی

 

تپش قلب تو با نبض منه 

عزیزم لحظه ی عاشق شدنه 

 

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته می شن 

 

 

فکر نکن روبه غروبه زندگی

اگه عاشق باشی خوبه زندگی

 

برای دیدن خوبی کافیه 

چشات وا کنی روبه زندگی

 

من و انتظار و کابوس تنهایی 

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی 

 

دارم آینه هارو گم میکنم کم کم 

تورو هر طرف رو میکنم میبینم 

 

نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی 

تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی 


اگه این بهارم بر نگردی خونه

دیگه چیزی از من یادت نمیمونه

 

منو رها کن از این فکرتنهایی

تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی

 

دارم از خودم با فکر تو رد میشم 

دارم عاشقی رو با تو بلد میشم 

 

نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی 

تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی 

 

اگه این بهارم بر نگردی خونه

دیگه چیزی از من یادت نمیمونه

 

منو رها کن از این فکرتنهایی

تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی

 

منو رها کن از این فکرتنهایی

تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 18:47  توسط مجتبي . ح  | 

بخت امروز با بخت ديروز چقدر فاصله داره؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 14:40  توسط مجتبي . ح  | 

سخن بزرگان

 پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛  فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست!                                                                              

oshoo

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 2:6  توسط مجتبي . ح  | 

حرفهاي بزرگان

عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب می‌شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین می‌طلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می‌کند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده می‌شوی


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 2:5  توسط مجتبي . ح  | 

حرف بزرگان

قبل از اينكه به كسي بگي دوسش داري يه ذره فكر كن.

چون ممكنه چراغي تو دلش روشن كني كه قبلا خاموش بوده.

تنها راه خاموش كردنش خاموش شدن اون دل هستش.


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 2:4  توسط مجتبي . ح  | 

خدا زيباست و زيباييها را دوست دارد.

امشب مي خوام بنويسم از خودم از همه چيزايي كه دوس دارم از چيزايي كه دلم مي خواد در مورد شون حرف بزنم.

تا به حال شده كسي به شما چيزي رو بدون هيچ درخواستي از سوي شما و بهترين و بي نظيرترين نوع از اون رو بده!!!!!!

به من اجازه بدين موضوعي رو كه مي خوام بگم و بيشتر توضيح بدم.

فكر كنيد من به شما يك دوربين،آخرين سيستم، آخرين تكنولوژي كه در صنعت ساخت دوربين و لنز بشر بهش دست پيدا كرده رو داراست بهتون همين جوري و بدون هيچ منتي بهتون بدم!!!

به نظر شما من چه جور آدمي هستم؟؟؟

به نظر شما هر وقت شما منو ببينيد در مقابل من چيكار مي كنيد؟؟

بهم اجازه بدين تا خودم بهتون چند تا پيشنهاد بدم.

مثلا وقتي منو مي بينيد با من با احترام بر خورد ميكنيد. دست به سينه مقابل من مي ايستسن. پشت سر من با بقيه در مورد خوبي هاي من حرف مي زنيد.

يا فكر مي كنيد من آدم خيلي پول داري هستم....

خوب معلوم هست كه خيلي از ما اين برخورد هارو داريم..

...

...

اين حرفا همش حاشيه بود. تا اينو بگم تا بگم ما آدما به چيزي كه خدا بهمون بي منت و بدون هيچ چشم داشتي داده نا شكريم.به خيلي از چيزايي كه خدا بهمونن داده بد مي كنيم.

اون دوربين يادتونه كه چند سطر بالا در موردش حرف زدم؟؟؟ خدا بهترين دوربيني كه مي تونسته بسازه در اختيار انسان قرار داده.

دوربين ما آدما خيلي كار داره. باتري مي خوره بايد تنظيم بشه ، بعد عكس گرفته بشه ، سياه سفيد باشه يا رنگي ( نگاتيو منظورم) يا اينكه دوربين ديجيتالي هستش اين چيزا رو نمي خواد .بعد اصلاح و ظهور عكس و بعد از كلي كار رو عكسا آلبوم كردن اونا. بعد از چند سال برگردي و اونا رو ببيني و برات تجديد خاطره بشه و با ديدن اون عكسا لذت ببريم.....

خدا به ما انسانها 2تا دوربين بسيار قوي با لنز بسيار حساس و بسيار پيشرفته داده. اره  منظورم هموني هستش كه فكر مي كنيد. بله چشم هاي زيبا و خوشگل خودتون منظورم هستش.

خدا بهمون دوربيني داده كه مي تونيم هر لحظه از چيزي كه مي بينيم عكس بگيريم از لحظاتي كه برامون خيلي ارزش داره دوسش داريم. مثل  صورت پدر و مادر، همسرمون، دوستا ، آشنا ها، جاهايي كه رفتيم برا گردش برا كار برا تفريح و خلاصه چيزايي كه دوسش داريم.

خدا بهمون دوربيني داده كه هر لحظه مي تونيم عكسي با كيفيت بسيار عالي بگيريم و اونا رو در آلبومي كه صفحاتش اندازه ستاره هاي تو آسمون هستش قرار بديم.

شده تا به حال به چيزي فك كنين مثلا به اولين روزي كه با دختر آرزو هاتون آشنا شدين يا با پسر مورد علاقه تون آشنا شدين!!! اولين چيزي كه يادتون مياد همون عكسي هستش كه دوربين شما از اون صحنه گرفته و تو آلبوم و خاطرات مربوط به اون صحنه گرفته.

همون عكسه مياد جلو چشاتون و اونو مي بينيد دقيقا درست نقطه اي پشت سر مخ.

اينا رو گفتم تا به اينجا برسم.

چند بار به اين آلبوم سر مي زنيد روزي چند بار؟؟؟ روزي چند بار اين آلبوم هارو زير و رو مي كنيد؟

حالا روزي چند بار از كسي كه اين دوربين رو بهتون داده تشكر مي كنيم؟ دست به سينه جلوش مي ايستيم؟

خدا نياز به تشكر داره؟؟؟

خدا نياز به اين كارا داره؟؟؟

خدا خيلي ثروتمند؟؟؟

خدا بي نظير؟؟؟

پيش هر كس بايد از خوبي هاي خدا گفت؟؟

خدا همون كسي هستش كه اين نعمت هاي بسيار با ارزش رو به ما انسانها داده.

پس با دوربيني كه خدا با مهربوني و خوبي بهمون داده قدر لحظه هاي زندگي مونو بدونيم و عكسهاي خوب و لحظات پر تز شادماني و لذت بخش رو با اون ثبت كنيم.

با اين دوربين خوبيها زيباييها ، رو ثبت كنيم.

خدا زيباست و زيباييها را دوست دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 0:55  توسط مجتبي . ح  | 

تقلب سر جلسه امتحان ببين سر سعيد چه بلايي آورد

چي ميتونه بدتر از اين باشه كه هر چي برنامه ريزي كردي، هر چي پنبه كردي رشته بشه ، هر چي برنامه ريزي كردي چرتكه انداختي و حساب كتاب كردي ، كلي روش حساب وا كردي از بين بره در عرض يه چشم بهم زدن از هم بپاشه. اخه موضوع خيلي مهمتر از اين حرفاست. بهتر بگم چي شده. امروز دانشگاه بودم از 7:30 صبح كلاس داشتم تا ظهر. صبح يكم دير رسيدم كلاس يه چيزي در حدود 10 دقيقه.روسازي راه داشتم استادمون هم مدير گروه ماست ، هم روسازي راه ميگه، هم رئيس دانشكده فني مهندسي هستش( خلاصه دارندگي و برازندگي هستش، عرضه داشته به اينجا رسيده. به چند شغله بودنش گير ندين ) دير رسيدن سر كلاس ايجور استادا كار دست آدم ميده خلاصه بعد از اين كلاس آب فاضلاب پروژه داشتم با يه استادي كه زنه اما از اون زنايي كه دل و دماغ سرو كله زدن با 40 نفر دانشجوي پسرو داره. خلاصه سر كلاس بودم و گوشيم رو silent بود ( اخه استادمون خوشش نمياد كسي با گوشي ور بره ) خواستم از ماشين حسابش استفاده كنم ديدم 20 miss call دارم از يكي از دوستام. گفتم حتما كار واجبي داشت. خيلي شك بر انگيز بود sms هم نداده بود. از كلاس زدم بيرون تا ببينم چي شده. بش زنگ زدم اخه اين رفيقم خيلي دوسش داره بچه خيلي نازي هستش.از اين دوستا كم پيدا ميشه. - ازش پرسيدم فرهاد چي شده ؟ برات اتفاقي افتاده ؟ - گفتش برا من نه برا سعيد!!! - گفتمش چي شده براش اتفاقي افتاده؟؟؟ ( تو اون لحظه كلي اتفاق از جلو چشام رد شد. مث مردن ، تصادف ، افتادن از پله ها و... همه اتفاقاتم اول شخصش سعيد بيچاره بود) - فرهاد گفت كل 20 واحد سعيد توسط آموزش دانشگاه حذف شده. - گفتم : نه چرا؟ مگه چيكار كرده؟ - گفتش : ترم قبل جاي پسر عمش رفته سر جلسه امتحان .اونجام مراقبا گرفتنش. حالا بخاطر اون قضيه اين ترم و حذف آموزشي كردنش و معلق مونده. - گفتم: واي بدتر از اين نمي شه. من چيكار مي تونم براش انجام بدم؟ - گفت: تو تو دانشگاه آشنايي چيزي نداري كارشو را بندازه؟ - "فتم : نه ندارم .آخه من بومي اينجام. خلاصه من و اون و همه رفيق رفقام فعلا نتونستيم كاري براش انجام بديم.مگه ميشه كاري كرد. من از يه نفر آدم مطلع پرسيدم راه داره اين قضيه رو يه جوري حل كرد. گفتش: راه داشت تا قبل از اينكه به كميته آموزش كه از 6 نفر اعضا تشكيل ميشه ارجا داده بشه ميشد كاري كرد. اما بعد از تصويب كميته آموزشي نميشه كاري كرد. .... الان سعيد داره كلي به خودش بد و بيرا مي گه كه چرا امتحان رفته، به بد شانس بودنش هم كلي ناسزا گفته كه از بين اون همه آدم فهميدن اين يارو همون كسي نيست كه بايد باشه. پيش خودم ميگم اگه اين اتفاق برا من مي افتاد چيكار مي كردم؟ كاري از دستم برمي اومد؟سعيد همين جوريش واحد زياد داره فك كنم ترم هشتش پر شه. اما با اين وضع فك كنم تا ترم 9 كم كم بكشه. به قول شاعر از ماست كه بر ماست نتيجه: اگه پسر عمه سعيد خوب درس ميخوند، به سعيد پيشنهاد نمي داد جاش امتحان بره، اگه سعيد و پسر عمش 1 دانشگاه نمي خوندن،اگه سعيد قبول نمي كرد، اگه استاد سر جلسه به سعيد شك نمي كرد، اگه مراقبا و حراست سر جلسه كارت دانشجويي سعيد و نمي گرفتن، اگه سعيد بعد از اون اتفاق سر جلسه امتحام بهم مي گفت تا صورت جلسه تقلب حراست دانشگاه رو يه جوري cancel كنيم . الان سعيد داشت با خيال راحت 20 واحد اين ترمشو مي خوند. ترم 6 هم ترم مهمي هستش. خلاصه با اين كار به خودش بد جور ضربه زده.
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 14:32  توسط مجتبي . ح  | 

رويا هامون و كاري كه با خودمون مي كنيم

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند … اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده. اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدمبه عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست مه بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه. از : رابیندرانات تاگور
+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 1:21  توسط مجتبي . ح  |